شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Sat, May 14, 2005
جوان
۳۱۳۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
شبيه زندگى
يك پيشنهاد
هفته هفت روزه
شبيه زندگى
ايرانى ها موزه را لمس مى كنند نه تماشا
211503.jpg
سام فرزانه
Sam.farzaneh@gmail.com

مى دانيد اگر يك ايرانى بخواهد از بازديد يك موزه حظ وافرى ببرد، بايد چه كار كند؟ بايد به او اجازه بدهيم كه اشيا را لمس كند. تماشا كردن كافى نيست.
اين عادت ايرانيان يكى از كشفيات نوشين كمالى راهنماى كاخ - موزه صاحبقرانيه در مجموعه نياوران است: «ما ايرانى ها كه حس بينايى مان بدون حس لامسه كار نمى كند. بايد به همه چيز دست بزنيم تا بفهميم كه چيست.»
حالا وقتى كه راهنماى موزه به اين ايرانى عزيز مى گويد كه آقا يا خانم محترم لطفاً دست نزن. طرف جواب مى دهد: «خانم من كه آن وقت نمى فهمم اين چه جورى است. بايد دست بزنم.» حالا كسى كه اين جورى استدلال مى كند، حتماً برايش فرقى نمى كند كه راهنما جواب بدهد: «بابا اگر قرار باشد هركسى به اين دست بزند كه چيزى از اين اشيا باقى نمى ماند.»
تازه خيلى وقت ها هم پيش آمده كه بيايند و بگويند: «مگر مال پدرته كه مى گى دست نزن.» اينجاست كه راهنما كم مى آورد.
علاوه بر اينكه دست زدن به اشياى موزه اى ممنوع است،  عكاسى با فلاش هم در موزه ها غيرقانونى است. اما اين ايرانى هاى عزيز: «اول كه ما به همه مى گوييم آقا، خانم لطفاً با فلاش عكس نگيريد. اما تا ما رويمان را آن طرف مى كنيم، با فلاش عكس مى گيرند.»
خارجى ها بيشتر به قوانين موزه احترام مى گذارند. يعنى اگر از آنها بخواهند كه از فلاش استفاده نكنند، نهايتاً خواهش مى كنند «اما يواشكى با فلاش عكس نمى گيرند.»
هم وطنان عزيز در بازديد از موزه هايى كه مثل صاحبقرانيه كاخ بوده اند، عادات جالب ديگرى نيز دارند: «مثلاً خدا نكند كه در جايى بسته باشد، مدام غر مى زنند كه پانصد تومان از ما گرفته ايد و درها را بسته ايد؟»
كمالى مى گويد: «يك استراحت گاه نيم روزى در اين كاخ هست كه ديوارهاى مخمل دارد. و كتابخانه اى نيز در آنجا هست. پشت كتابخانه درى قرار دارد كه آن هم مخملى از جنس همان مخمل هاى ديوار دارد. اين در به يك سرويس بهداشتى باز مى شود. مردم تا به داخل اين اتاق پا مى گذارند، از ما مى پرسند كه اين در مخفى به كجا باز مى شود؟ جالب اينجاست كه بالاى در از پشت كتابخانه ديده مى شود و اگر قرار باشد كه درى مخفى وجود داشته باشد، قاعدتاً نبايد از پشت كتابخانه ديده شود.» راهنماها كه از اين علائق مردم آگاه هستند، در حالى كه درباره كل اتاق توضيح مى دهند، اضافه مى كنند كه «اين در به سرويس بهداشتى باز مى شود و در مخفى نيست.»
كمالى همچنين مى گويد كه بازديد كنندگان ايرانى موزه معمولاً علاقه فراوانى براى يافتن درها و راه هاى مخفى، اشياى طلا و دانستن اين دارند كه چه مقدار از اسباب و وسايل كاخ ها دزديده شده اند: «يكى از اولين سؤال هاى بازديدكننده ها از ما اين است كه آيا دستگيره هاى اتاق ها از طلا هستند. يا شيرهاى حمام. حرف ما را هم قبول ندارند.»
بعضى هم از شدت اعتقاد به اين امر «دعوا راه مى اندازند كه شما اشيا را برده ايد. كجا گذاشتيد؟ چرا دروغ مى گوييد؟» ظروف طلايى كه در اين كاخ و كاخ هاى ديگر بوده اند به موزه جواهرات ملى منتقل شده اند.
به نظر كمالى اين نوع از برخوردها طبيعى است. براى اينكه «از اول در قصه ها آمده است كه در قصرها همه چيز از طلا است. براى همين مردم دنبال طلا مى گردند. يا حتى گنج.»
اين كنجكاوى درباره كاخ ها فقط براى بازديدكننده ها نيست. راهنماهاى موزه هم گاهى دچار اين كنجكاوى ها مى شوند. مثلاً شايد آن قدر كنجكاو شوند كه يك بار بى  سر و صدا بروند و روى تخت شاه بخوابند تا ببينند كه چه حسى دارد. البته ما كه چنين راهنماهايى را نمى شناسيم. شما چطور؟
جوان ها هم مدام مى خندند و برايشان به عنوان يك مكان تفريحى شناخته مى شود: «خيلى از جوان ها كه از جلوى كاخ رد مى شوند، ناگهان هوس مى كنند كه بيايند و موزه را تماشا كنند. براى اينها تفريح مهمتر از خود موزه است.» همين ها گاهى حرف هاى راهنماى موزه را هم مسخره مى كنند.
«بچه ها همينكه مى دانند شاه در اين خانه بوده، به خاطر دور از دسترس بودن شاه و خانه اش مدام مى گويند كه اى كاش ما هم چنين خانه اى داشتيم. اين حرف همه بچه هاى دبستانى است. بزرگ ترها هم فقط تجديد خاطره مى كنند.»
ايرانى هاى مقيم خارج از كشور نيز هنگام بازديد از موزه ها از راهنماها مى خواهند كه به آنها موزه هاى ديگرى را كه در شهر وجود دارد، معرفى كنند. خارجى ها هم كه با برنامه به ايران مى آيند و از قبل معلوم است كه تماشاى كدام موزه ها را در دستور كار دارند.
با همه اينها همين مردم مختلف هستند كه باعث شده اند نوشين كمالى در اين رشته بماند و به كار ادامه دهد: «يك چيزى كه در كارم دوست دارم، ارتباط با آدم هاى مختلف است. اگر اينجا موزه اى بود كه آدم هاى متنوعى به اينجا نمى آمدند،  كسل مى شدم. بخشى از علاقه مندى من در اين كار ارتباطى است كه با مردم برقرار مى كنم.»
حالا بعضى از اين آدم ها به او انرژى مى دهند و برخى هم اول صبح حال او را مى گيرند: «فكر كنيد اولين گروهى كه مى بريد اعصابتان را خرد كنند. مثل ديروزى ها. كه هركار دلشان مى خواست مى كردند. به همه چيز دست مى زدند.»
موزه دارى چيست؟
اين خانم موزه دار، از اول نمى خواسته كه موزه دار شود. قصدش اين بوده كه در رشته مرمت بنا درس بخواند، اما موزه دارى قبول شده است.
موزه دارى چيست؟ «موزه دارى شيوه هاى برخورد با آثار تاريخى است. از پژوهش گرفته تا ارائه اطلاعات و طبقه بندى و غيره.»
هر كدام از اين رؤوس نيز شامل درس هاى متفاوتى است. مثلاً تاريخ يا مرمت اشيا از جمله مهمترين درس هايى هستند كه دانشجو هاى اين رشته مدام با آن سر و كار دارند. اما فارغ التحصيلان رشته موزه دارى در مقطع خاصى از تاريخ يا براى پژوهش درباره نوع خاصى از اشيا آزموده نمى شوند.
«براى اينكه رشته ما فقط تا مقطع كارشناسى است و ما فرصت نداريم در رشته خاصى متخصص شويم. اما در نقاط ديگر دنيا اين رشته تا مقطع دكترا ادامه دارد.»
موزه دار با راهنماى موزه فرق دارد و موزه دار كارهاى گسترده ترى دارد. مثل كارهاى پژوهشى و اينكه چطور مى توان موزه ها را براى مردم جذاب تر كرد: «خيلى اين رشته جاى كار دارد و ما خيلى عقب هستيم.»
حالا اگر دست بر قضا شما خواستيد راهنماى موزه بشويد و فارغ التحصيل رشته موزه دارى نبوديد، زياد ناراحت نباشيد، مى توانيد با مدرك كارشناسى در رشته اى ديگر كلاس هاى آموزشى راهنماى موزه را بگذرانيد و راهنماى موزه شويد.
راهنماهاى تور بيشترشان زن هستند. مردها بيشتر به كارهاى موزه دارى مى پردازند. بهتر است كه يك زبان خارجى بدانند. كمالى هم زبان انگليسى مى داند.
براى بچه ها هم بايد به صورت قصه وار همه وقايع تاريخى را تعريف كرد.
يك راهنماى موزه چه اخلاقى پيدا مى كند
يكى از مهمترين خصوصيات اخلاقى يك موزه دار اين است كه به اشياى عتيقه علاقه مند مى شود. و اگر مانند نوشين كمالى نتواند جنس زيرخاكى بخرد، مى رود سراغ مولاژ و مجسمه هايى كه شبيه به اجناس زير خاكى هستند.
يا آنكه به زيرزمين خانه مادربزرگ سرى مى زند و از ميان خرت و پرت هاى موجود ظرفى را پيدا مى كند و سر تاقچه خانه اش قرار مى دهد.
ديگر اينكه اگر مايه داشته باشيد بعد از ورود به اين رشته به هر چيز قديمى علاقه مند مى شويد: «مثلاً من وقتى كه با خانواده ام براى گردش بيرون مى رويم، آنها خيلى معمولى با اشياى قديمى برخورد مى كنند. اما من با ولع به همه آنها نگاه مى كنم.» دوستانش نيز وقتى به زور او يا به دلايل ديگر پا به موزه مى گذارند، زياد اهل لذت بردن از موزه نيستند و بيشتر در حال قيمت گذارى روى اجناس هستند و دلشان مى خواهد زودتر از موزه خارج شوند. اما خود راهنما از محيط اطرافش لذت مى برد.
«يكى ديگر از خصوصيات راهنماى موزه اين است كه خودش هم بخشى از تاريخ مى شود.» براى همين بايد مثل تاريخ تكرارى باشند و با تحمل. خيلى از همكلاس هاى او بوده اند كه آنها نيز به كار موزه دارى مى پرداختند و از هميشگى بودن اين كار خسته شدند و سراغ كارهاى ديگرى رفته اند: «همه تاريخ را دوست ندارند. يا فضايى ساكت با اشياى قديمى را دوست ندارند.» بعد هم اينكه خانواده را چه بخواهند و چه نخواهند، به زور به موزه مى برند.
اگر زلزله بيايد
فكر مى كنيد كه اگر زلزله بيايد يك راهنماى موزه چه كار مى كند؟ مهم ترين اثر را در دستش مى گيرد و فرار مى كند، يا به محض اينكه زمين لرزيد، از ساختمان بيرون مى رود؟
هر راهنمايى براى خود نظرى دارد. اما كمالى راه دوم را انتخاب مى كند: «آدم بايد در آن شرايط قرار بگيرد تا بفهمد كه چه مى خواهد انجام دهد. اما من به احتمال زياد بيرون مى دوم. چه فايده دارد كه من از دنيا بروم. من جانم را نجات مى دهم، بعداً آن شىء را پيدا مى كنيم.» او ادامه مى دهد كه زلزله يكى از كابوس هاى هميشگى اش است.
سال گذشته كه تهران نيز با زلزله گرگان لرزيد، كمالى مرخصى بود. اما يكى از دوستانش در حال توضيح دادن درباره آثار بود و ناچار همه مراجعان را از ساختمان به بيرون هدايت كرد و آخر از همه خودش از ساختمان خارج شد. او و همكارانش درباره اين جور چيزها خيلى صحبت مى كنند و همه را دل به فكر كرده است.
سايت باستانى بهتر از موزه است
كمالى اهل شهركرد است. فعلاً چند سالى در تهران تعهد كار دارد. اما اگر بخواهد به شهر كرد برگردد: «اگر برگردم به شهركرد حتماً در يكى از موزه هاى شهر شروع به كار مى كنم.»
اما كمالى سايت هاى باستانى را بيشتر از موزه ها دوست دارد: «سايت هاى باستان شناسى را بيشتر از موزه ها دوست دارم. مثل چغازنبيل. در ميان موزه هاى شهرستان ها هم موزه مشروطه در تبريز را بيشتر از بقيه دوست دارم.»
چهارشنبه همين هفته روز موزه دارى و هفته ميراث فرهنگى است. در اين روز قرار است كوشك احمدشاهى، يكى از كاخ هاى مجموعه نياوران بازگشايى شود. اگر آن كاخ دوباره پذيراى مردم شود، كمى از بار موزه صاحبقرانيه كم مى شود و كمالى و دوستانش فرصت سرخاراندن پيدا مى كنند.
هشدار
در موزه ها دوربين غير مخفى زياد است. با اين كه اين دوربين ها همه قابل ديدن هستند، به شما توصيه مى كنيم كه زياد سعى نكنيد كار خلافى انجام دهيد چون كه «موزه دارها حواسشان است.» نمى دانم اين حرف بلوف است يا واقعيت دارد.
يك پيشنهاد
آب و خاكى براى خواندن
211524.jpg
چه اهل كتاب باشيد و چه اهل سينما، حتماً نام جعفر مدرس صادقى برايتان آشناست. گاوخونى را يا خوانده ايد، يا ديده ايد. البته اگر خوانده باشيد، حتماً لذت بيشترى برده ايد تا اينكه فيلمش را روى پرده سينما ديده باشيد. فيلمى كه بهروز افخمى با بازى بهرام رادان و بهاره رهنما از روى كتاب ساخت، يك سر و گردن از متن اصلى كتاب پايين تر بود. اگرچه خيلى از منتقدان فيلم از آن خوششان آمد، اما به دل ما كه ننشست. پيشنهاد اين هفته ما براى شما نه خواندن كتاب گاوخونى است، نه ديدن فيلم آن.
مدرس صادقى امسال، همزمان با نمايشگاه كتاب، كتابى را به نام «آب و خاكن منتشر كرده است. كتابى با جلد سفيد و يك عكس ميز و صندلى اسرارآميز روى آن.
«آب و خاك» داستان سرهنگى است خلع شده از سمت در زمان قبل از انقلاب كه بعد از بيست و چند سال زندگى در خارج از كشور به ايران بر مى گردد و سراغ خانواده دوست و هم سلول قديمى اش مى رود... بقيه داستان را برايتان نمى نويسم تا خودتان مجبور به خواندش شويد.
مدرس صادقى اين كتاب را در سال ۱۳۸۴ منتشر كرده است و نشر مركز، ناشر «آب و خاك» محسوب مى شود.
اگر در هفته گذشته، گذرتان به نمايشگاه كتاب و غرفه نشر مركز افتاده باشد، حتماً تعداد زيادى از اين كتاب را روى پيشخوان ديده ايد كه با رنگ سفيد جلدش ميان باقى كتابها، خودنمايى مى كرده است.
خواندن كتابهاى مدرس صادقى، براى آنها كه مى خواهند بدانند چگونه مى  توان بين سينما و ادبيات رابطه برقرار كرد، تجربه خوبى است.
اگرچه عده اى معتقدند، متن هاى مدرس صادقى از جمله متن هاى سختى است كه نمى توان آن را به زبان سينما برگرداند، اما تجربه گاوخونى، نشان داد، همه چيز شدنى و ممكن است.
هفته هفت روزه
بشتابيد كه غفلت موجب پشيمانى است
سحر طلوعى
اوضاع و احوال هوا كه اين هفته كاملاً قمر در عقرب بود، اساسى. يك روز آفتاب كله پز، يك روز هم رعد و برق و رگبار، خلاصه حال هوا زياد خوب نيست. بهار است ديگر. شما خودتان را ناراحت نكنيد. خودش خوب مى شود. با كمى خونسردى و البته كمى هم چاشنى بى خيالى. قضيه حل است. اما خداوكيلى هواى نمايشگاه كتاب و مطبوعات كه خوب بود. حتماً يك سر آن طرفها زده ايد و در كنار بستنى و سيب زمينى سرخ كرده، چند تا كتاب هم خريده ايد. اگر هم نرفته ايد، امروز روز آخر است، بدنيست يك نگاهى آن طرفها بيندازيد و اما خبر هاى اين هفته:
بچه پولدارها بشتابند
روزنامه آسيا، يك روزنامه اقتصادى است و در واقع همچين بفهمى نفهمى به درد بچه مايه دارها مى خورد. اين روزنامه خبر از توليد و فروش پرفروش ترين خودروى روز اروپا در ايران مى دهد. رنو «مگان» تا اواخر سال جارى در شركت سايپا توليد مى شود و قرار است با قيمت زير بيست ميليون تومان به فروش برسد. نگفتم پولدارها بشتابند؟! و اما آنها كه جزو آن دسته جوانهايى هستند كه كلاً با پول توى بانك، كيف و ته جيبشان روى هم، همان ۹متر زمين معروف را هم نمى توانند بخرند. اصلاً نگران نباشند، چرا كه مى توانند همچنان سوار همان اتوبوسهاى واحد فرداعلا با صندلى هاى تق و لقش شوند و هر روز با راننده، نشانه شخصيت رد و بدل كنند.
دانشجويان بشتابند
روزنامه ايران با اين خبر يك حال اساسى به دانشجويان داده است. عجله نكنيد وگرنه دست و پايم را گم مى كنم و يادم مى رود چى مى خواستم بگويم. بگذاريد آب دهانم را قورت بدهم. آهان «وام دانشجويى» ۳۰درصد افزايش يافت. كم است؟ اى بابا ناشكرى نكنند. ۳۰درصد خيلى هم زياد است اگر رياضى تان خوب باشد حتماً مى دانيد ۳۰ از صفر خيلى بيشتر است. اصلاً اگر بچه هاى خوبى باشيد و شب ها به جاى املت و نيمرو و... نان خالى بخوريد و به جايش اين ۳۰درصد اضافه را جمع كنيد، مى توانيد اواخر عمرتان يك رنو (مگان) هم بخريد. البته فراموش نكنيد كه بايد تا آخر عمرتان دانشجو بمانيد. راه حلش را خودتان پيدا كنيد اما اين را هم بدانيد كه حتى مى توانيد با مگانتان مسافركشى كنيد و قسطهاى وامتان را بپردازيد. مى بينيد حتى با اين ۳۰درصد اضافه شده، شما سركار هم مى رويد!
كنكورى ها بشتابند!
قضيه لو رفتن سؤالات كنكور تمامى ندارد. خلاصه چندسالى هست كه قبل از برگزارى امتحان كنكور، صحبت هايى در اين مورد مى شود.
اين اتفاقات براى آزمون دستيارى پزشكى هم افتاده است، كه البته به گفته تلويزيون و... متهمان پرونده مجرم شناخته شده اند و از اين حرفها كه البته اصلاً مسأله مهمى نيست. چون آن بيچاره هايى كه خودشان را به در و ديوار كوبيدند، درس خواندند و آخرش هم قبول نشدند، بازهم بايد همان كارها را بكنند ولى هيچ تضمينى نيست كه از اين ور و آن ور نشنوند فلان سايت و بسيار مؤسسه سؤالات آزمون را به مبلغ اينقدر تومان مى فروشند. باورتان نمى شود؟ چندوقت ديگر تب و تاب كنكور بين بچه ها بالا مى رود، يك سرى به mailbox تان بيندازيد تا لينك سؤالات به اضافه يك شماره حساب را در آن مشاهده كنيد. چشمتان روشن. اما اگر پول نداريد، اصلاً حرص نخوريد، بهتر است آن mial را از mailbox تان حذف كنيد. تا بوده همين بوده...
تنبل ها بشتابند!
روزنامه اعتماد يك روكم كنى اساسى براى همه جوانان بخصوص دختران دارد. به جاى غرزدن خبر را بخوانيد: «شركت يك خانم ۷۲ ساله ميبدى در مسابقات دو وميدانى آقايان!»
لطف كنيد براى ردگم كردن و به كوچه على چپ پيچيدن، نپرسيد: «حالا چندم شده؟ اصلاً شما فكر كنيد آخر. اما خداوكيلى اين خانم روى همه جوانهاى به اصطلاح پرانرژى و فعال را نافرم كم كرده. يعنى واقعاً بعد از خواندن اين خبر عرق شرم روى پيشانى مبارك ننشسته.» بس است ديگر، يك تكانى به خودتان بدهيد. در آخر فقط اين سؤال مى ماند كه مگر سن خانمها از ۲۵سال بالاتر هم مى رود؟
داوران جوان بشتابند
ما كه از خواندن اين خبر در روزنامه شرق كلى خوشحال شديم، اميدواريم روح شما هم بعد از خواندن اين مطلب، صفا يابد. يزدانى خرم، رئيس فدراسيون واليبال را كه مى شناسيد؟ بد نيست گهگاهى روزنامه هاى ورزشى راهم ورق بزنيد! بابا! ورق زدنش كه ديگر خيلى ATP مصرف نمى كند! بگذريم او يعنى آقاى رئيس قول داده، اولين و بهترين داور زن واليبال را از ايران به دنيا معرفى مى كند. ما ضمن آرزوى تبديل به واقعيت شدن اين ادعا، پيشاپيش براى اين اولين و بهترين، يك كف مرتب مى زنيم و معتقديم ما جوانهاى ايرانى همينجورى آخرشيم.
همه بشتابند
روزنامه ها را ورق مى زنيم، با احتياط كامل، مبادا خبرى از زير دستمان در برود. تا اينكه مى خوانيم: «نگرانى ۸۷‎/۲ درصد مردم از رشد موادمخدر ميان جوانان» بعد از خواندن كمى فكر مى كنيم به قول سردبير محترم : «فكر؟!!!» ولى خب گاهى اوقات استثنائاً از اين كارها هم بلديم - خلاصه يك نتايجى مى گيريم كه در زير مى خوانيد:
۱ - آن ۱۲‎/۸درصد بقيه خودشان معتادند! وگرنه حتماً نگران مى شدند.
۲ - آن ۱۲‎/۸درصد بقيه يا معنى رشد نمى دانند چيست، يا موادمخدر را نمى شناسند و يا به عمرشان جوان نديده اند.
۳ - خانمها و آقايان ۸۷‎/۲درصدى از اينكه نگران هستيد، سپاسگزاريم، تا اطلاع ثانوى همينطور به نگرانى تان ادامه دهيد.
۴ - خانمها و آقايان ستادمبارزه با موادمخدر از شما هم سپاسگزاريم. همينطورى.
دانش آموزان و خواهر و برادرهاى دانش آموزان بشتابند
شرمنده از اينكه بايد اين خبر بد را برايتان بنويسم. ولى خب ديگر غممان را باهم تقسيم كنيم، بهتر است. راستش آقايان شوراى آموزش و پرورش دور هم جمع شده اند و تصميم گرفته اند تعطيلات تابستانى دانش آموزان را كم كنند. يعنى خداحافظ اول مهر و سلام شهريور. مى دانم بدبختى عظيمى است. درست سالها قبل از سال ۷۶ اين مصيبت يقه ما را هم گرفته بود اما از مهر ۷۶ يك دفعه ول كرد. ما كه اميدواريم بقيه شما و خواهر و برادرتان را خداى نكرده نگيرد، كه بدكوفتى است. حالا تعطيلات تابستان و خواب صبح هيچى، كى مى خواهد با پنجره هاى بى پرده، كلاسهاى بى كولر و آفتاب سوزان تابستان بسازد؟
بدون شرح!
عبدالله جاسبى: «جداسازى دختران و پسران در دانشگاه آزاد اسلامى سليقه اى است.»
چيزى براى امروز
211527.jpg
ياسر عرفات پيش از آنكه به مرگ طبيعى بميرد، بارها و بارها ترور شد و بارها و بارها جان سالم به در برد.
يك بار موشكى به خانه اش خورد كه همه چيز را خرد كرد. عرفات آن روز به طور اتفاقى در خانه نبود. وقتى برگشت با چشم هايى از حدقه درآمده به صحنه خيره ماند. (اميدوارم چشم هاى وحشت زده او در چاپ بيفتد) اگر او مثل هميشه روى اين تخت خوابيده بود، حتماً بلايى سرش آمده بود. همه ما اين تجربه را داشته ايم. همه ما بارها و بارها به طور اتفاقى از مرگ جان سالم به در برده ايم؛ مثلاً از پرواز جا مانده ايم و ساعتى بعد خبردار شده ايم هواپيما سقوط كرده يا مسافرتى را لغو كرده ايم و از يك سيل يا زلزله جان سالم به در برده ايم.
در برابر پديده هايى اين چنين دو رويكرد متفاوت وجود دارد: عده اى آن را يك اتفاق محض مى دانند و عده اى معتقدند روح جهان آنها را حفظ كرده است. اگر از آن دست آدمهايى هستيد كه بعد از هر عطسه صبر مى كنيد، مسلماً به دسته دوم تعليق داريد. پائولوكوئيلو هم از هواداران رويكرد دوم است. او مى گويد اگر در ميان راه متوجه شديد چيزى تان را در خانه جا گذاشته ايد، بدون معطلى برگرديد، آن را برداريد و پنج دقيقه سرجايتان بنشينيد. اين يك نشانه است. ماشينى كه قرار است به شما بزند در اين پنج دقيقه حتماً از مسير شما گذشته يا جايى پارك كرده است. بعضى ها دوست دارند زندگى شان جادويى باشد و هميشه در انتظار يك حادثه باشند. بعضى ها ترجيح مى دهند زندگى شان را كنند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |