شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Sat, May 14, 2005
ماجرا
۳۱۳۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
برگ هجدهم از آلبوم جويندگان عاطفه
• كسانى كه از زندگى پررمز و راز جويندگان عاطفه اين برگ اطلاع دارند با تلفن ۸۷۶۱۶۲۱ تماس بگيرند
۴۵ سال پيش رهايم كردند
211545.jpg
4 شهريورماه سال ۳۹ مأموران پاسگاه وحيديه دختربچه ۶ ساله اى را پيدا كردند كه تنها رها شده بود. اين نوزاد به شيرخوارگاه انتقال يافت و روزهاى سخت تنهايى را سپرى كرد تا اينكه هفت ماه بعد زن و شوهرى مهربان با مراجعه به شيرخوارگاه و ديدن اش او را به فرزندى پذيرفتند.دخترك در خانواده جديد بزرگ و بزرگتر شد تا اينكه به سن ازدواج رسيد ولى وقتى تازه پا به خانه شوهر گذاشته بود، از زبان ديگران شنيد فرزند واقعى والدين اش نيست.از آن به بعد هزاران علامت سؤال در مورد سؤالات بى پاسخ در ذهن اش نقش بست.
حالا با وجود اينكه او زندگى خوبى دارد، با اينكه از آن سالها بيش از ۴۰ سال مى گذرد؛ او هنوز به دنبال هويت گمشده خويش است.
* * * 
با ما تماس بگيريد و به اين زن تنها كمك كنيد.
211557.jpg
مادرم «مارال» و پدرم «رجب» نام داشت


قصه تلخ زندگى من با مرگ مادرم «مارال محمد» آغاز شد. اواخر ارديبهشت ماه سال ۴۷ به دنيا آمده ام. مادرم اسمم را كبرى گذاشت. در آن زمان سه خواهر به نامهاى صغرى، زينب و سارا داشتم كه ۹ ، ۳ و يك سال داشتند. احتمالاً برادرم يا خواهر ديگرم نيز ۷ ساله بوده است.
در آن زمان پدرم كه «رجب يوسفى» نام داشت، از مدتى قبل مادرم را كه باردار بوده، به همراه فرزندان ديگرش رها كرده بود. مادرم، مارال براى اينكه بتواند از عهده مخارج زندگى فرزندانش بر آيد، به خانه مردى به نام مشاورى پناه مى برد و به عنوان مستخدم در اين خانه شروع به كار مى كند و از شش فرزند او در كنار فرزندان خود مراقبت مى كند تا اينكه زمان زايمان او فرار مى رسد و مرا به دنيا مى آورد. او پس از مدت كوتاهى شديداً بيمار مى شود و در بخش سرطان آسايشگاه سانترال بسترى مى شود.
در اين مدت همسر آقاى مشاوره اى به نام پرى، از ۵ فرزند مادرم مراقبت مى كند ولى پس از مدتى ديگر امكان اين كار براى او نبوده براى همين در تاريخ ۲۰ خرداد سال ۴۷ مرا كه از همه كوچك تر بودم و نياز به مراقبت وتوجه بيشترى داشتم به شير خوارگاه مى سپارند.
سالهاى كودكى و تنهايى من پس از مرگ مادر در بهزيستى آغاز مى شود. در حالى در بهزيستى بزرگ شدم كه دور از خواهرانم بودم. كمى كه بزرگتر شدم با جوان مهربانى ازدواج كردم و صاحب فرزند شدم. اما زندگى گذشته و يافتن خواهرانم سارا، زينب، صغرى و آن ديگرى كه حتى نامش را نمى دانم، برايم به صورت يك آرزو مانده است. اگر آنها را پيدا كنم از اين همه تنهايى و بى كسى نجات مى يابم.
* * * 
كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس بگيرند.
211542.jpg
در خيابان نخ ريسى مشهد رها شدم


شش ماه بيشتر نداشتم كه جلوى شيرخوارگاه مشهد واقع در خيابان نخ ريسى رهايم كردند. از آن روز كه ۱۰ شهريور سال ۶۰ بود تاكنون در مراكز مختلف بهزيستى زندگى ام را گذرانده ام. تاريخ تولدم را اسفندماه سال ۵۹ عنوان مى كنند. هيچ نشان يا اطلاعى از والدينم ندارم و تنها چيزى كه مرا به آنها متصل مى كند عشقى است كه وجودم را مى كاود و هر روز هزاران بار مرا وامى دارد كه به آنها فكر كنم.
نمى دانم چرا رهايم كردند؟ نمى دانم چرا مرا اسير اين بى مهرى كردند؟ نمى دانم چرا دوستم نداشتند؟ نمى دانم...، اما اين را مى دانم كه آنها را با تمام اين وجود دوست داشته و دارم. اى كاش حالا كه از مرزهاى كودكى و نوجوانى دور شده ام و وارد دنياى جوانى شده ام آنها را پيدا كنم و سرم را بر شانه هايشان بگذارم و تمام دلتنگى ها را يكجا دور بريزم. كسانيكه مى توانند به اين دختر جوان كمك كنند با ما تماس بگيرند.
211569.jpg
اسم من ليلا نورچى بود


۳ شهريور سال ۶۴ دخترى بيمار را در بيمارستان كودكان اخوان با نام ليلا نورچى بسترى كردند. دخترك حدود يك سال داشت. بعد از چند روز دخترك درمان شد، اما پرستاران در نهايت تعجب متوجه شدند والدين ليلا بيمارستان را ترك كرده اند. آنها به آدرسى كه هنگام پذيرش ليلا در بيمارستان در پرونده او ثبت شده بود، مراجعه كردند ولى متوجه شدند با اين آدرس، نمى توانند والدين «ليلا» را شناسايى كنند. ناچار دخترك در تاريخ ۱۶ مهرماه ۶۴ به عنوان بى سرپرست به شيرخوارگاه سپرده شد و در اين مركز شروع به ادامه راه سخت زندگى كرد. كسانى كه مى  توانند به اين دختر تنها كمكى براى يافتن اقوام و والدين اش كنند با گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگيرند و اين فرد را از تنهايى نجات دهند.
211539.jpg
بعد از مرگ مادرم، برادرم را رها كردند


پاييز سال ۱۳۴۹ بود كه مادرم فوت كرد. در آن زمان برادرم چند ماه بيشتر نداشت و من سه سال داشتم. پدرم كه نمى توانست از برادرم نگهدارى كند، توسط پاسبانى به نام محمود، برادرم را در جلوى كلانترى جواديه رها كرد.
شنيده ام او روسرى سفيد سه گوش به سر داشته و قنداق داشته است و روى قنداق او را با چادرى گلدار پيچيده بودند و يك شيشه شير همراه او كرده بودند. دلم مى خواهد برادرم را پيدا كنم و به او بگويم خواهرت مدينه سالهاى سال است به شوق ديدن تو زندگى مى كند.
من و خواهر و برادر ديگرم اگر بتوانيم او را پيدا كنيم، به بزرگترين آرزوى مان رسيده ايم.
* * *
كسانى كه اطلاعاتى دارند با بخش جويندگان عاطفه تماس بگيرند.
211554.jpg
كنار ديوارى  رهايم كردند


هفت ماه بيشتر نداشتم كه پاسبان شماره ۱۳۰۳ در ساعت ۱۸ روز ۱۹ فروردين سال ۳۸ مرا دركنار ديوارى تنها و رها شده پيدا كرد.
پاسبان كه اطراف را جست وجو كرده و متوجه شده بود نمى تواند سر نخى از والدينم پيدا كند، مرا با خود همراه برد و پس از طى مراحل قانونى به شيرخوارگاهى سپرده شدم.
از آن به بعد زندگى ام را به سختى وتنهايى گذرانده ام. وقتى خودم را شناختم و پى به قصه دردناك زندگى ام بردم، براى يافتن والدينم تلاش كردم ولى هرچه بيشتر جست وجو كردم كمتر موفق شدم. انگار والدينم هيچ راهى براى بازگشت من در صفحه زندگى خود نگذاشته اند و در اين صفحه سياه و سفيد جز ديوارى بلند هيچ چيز ديگرى نقاشى نشده است. با اينكه احتمال مى دهم با اين جست وجو و چاپ مطلب در صفحه جويندگان عاطفه نيز نتوانم آنها را پيدا كنم ولى دلم مى خواهد بار ديگر پاى ديوار تنهايى ام درست همانجا كه رهايم كردند، بايستم و با تمام قدرت فرياد بزنم: «براى يكبار هم كه شده بگذاريد شما را ببينم.»
* * * 
كسانى كه مى توانند در اين مورد اطلاعاتى در اختيار ما قرار دهند، با بخش جويندگان عاطفه تماس بگيرند.
211551.jpg
وقتى رسول رفت


آن روز ۲۷ مهرماه سال ۷۷ بود، پسر ى ۱۶ ساله به نام رسول ربيعى  رود سرى براى رفتن به مدرسه از پدر ومادرش خداحافظى كرد و از خانه بيرون رفت. رسول ظهر به خانه برنگشت. آن روز پدر و مادرش در حالى كه بسيار نگران بودند، پس از مراجعه به دبيرستان متوجه شدند «رسول» تا ظهر و زمان تعطيلى دبيرستان، در مدرسه حضور داشته پس فكر كردند، رسول از آنان قهر كرده و به اين علت آنها را ترك گفته است. در تمام هفت سال گذشته همه خانواده همه جا را جست وجوكرده اند، بخصوص برادر دوقلوى او كه در جست وجوى نيمه گم شده خود است تا پدر و مادرش را شاد كند، اما هيچ نشان و اثرى از «رسول» به دست نيامده است. هنوز كه هنوز است آنها اميد خود را از دست نداده اند و آرزو دارند بتوانند با پيدا كردن «رسول» بار ديگر به ياد آن روزها خاطرات تلخ سالهاى نبودنش را از ياد ببرند.
* * * 
كسانى كه در اين مورد اطلاعاتى دارند با ما تماس بگيرند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |