شنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۴ -
Sat, May 14, 2005
فرهنگ و هنر
۳۱۳۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
ايران اقتصادى
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
مهرگان
ماجرا
آرشيو
«بادبادك باز» اولين رمان افغانى كه به انگليسى نوشته شد
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى
و ويژگى هاى شعر هفتاد
«بادبادك باز» اولين رمان افغانى كه به انگليسى نوشته شد
خودى كه در گذشته هاى دورگم شده است
211506.jpg
اميلى امرايى

ادبيات مهاجرت از هر زبان و مكانى كه نقل شود پر است از حس دلتنگى.
خالد حسينى، اولين كسى است كه رنج و دلتنگى آميخته با خفقان يك افغان و همه وقايعى را كه در نزديك به نيم قرن بر او گذشته است، روايت مى كند؛ رنجى كه تنها يك اروپايى و شايد هر كس ديگرى خارج از مرزهاى افغانستان گاهى وقت ها از دريچه دوربين يك خبرنگار ديده باشد و بس.
اولين رمان بلند خالد حسينى به دليل همزبانى ايران و افغانستان و مشتركات فرهنگى، در ايران با اقبال روبرو شد، اولين ترجمه اين رمان چندى پيش روانه بازار كتاب شد و بزودى نيز ترجمه هاى ديگرى منتشر خواهد شد.
زيبا گنجى و پريسا سليمان زاده كه زودتر ار بقيه به خود جنبيده اند، «بادبادك باز» را با ترجمه مشترك از سوى نشر مرواريد روانه بازار كتاب كرده اند و ترجمه دوم اين اثر را هم مهدى غبرائى انجام داده كه بزودى منتشر مى شود.
پس از كودتاى نظامى احزاب وابسته به اتحاد شوروى و روى كارآمدن دولت متمايل به سوسياليسم در آن كشور، همسايه هاى مهاجرپذير محلى براى رشد و بالندگى ادبيات افغانستان شدند.
برخى از نمونه هاى ادبيات مهاجرت افغانستان را مى توان در مجموعه داستانهاى كوتاه افغانستان كه به همت ناشران ايرانى منتشر شدند، ديد كه از جمله آنها آثار آصف سلطان  زاده بود. اما حوزه مهجور خاورميانه به آنها امكان نداد قد راست كنند.
خالد حسينى اولين افغانى است كه از افغانستان و مسائل آن در قالب رمان اثرى را به انگليسى منتشر كرده است. ايزابل آلنده كه خود رنج كشيده كودتا است، مى گويد: «از خواندن اين كتاب حيرت كردم و هرگز آن را فراموش نمى كنم.»
خالد حسينى خوشحالى اش را از اين اظهارنظر پنهان نمى كند و آن را در اولين صفحه سايت«بادبادك باز» نشان مى دهد.
خالد حسينى مى گويد: بادبادك باز يا به روايت افغانى اش گودالى پران باز يا كاغذ بادباز، روايتى است از روزهايى كه از افغانستان مهاجرت كردم و حالا احساس مى كنم روزهايى فرارسيده است كه همه از ماجراى آنچه در دل يك افغانى بوده است باخبر شوند.
حسينى سال ۱۹۶۵ در كابل به دنيا آمد. او بزرگترين فرزند يك خانواده هفت نفره بود. مادرش در كابل تاريخ و ادبيات فارسى درس مى داد. سال ۱۹۷۶ خانواده او به خاطر پست دولتى پدرش به پاريس سفر كردند و درست در اوج جنگ هاى داخلى و حكومت طلبى شوروى بود كه به كابل بازگشتند اما شرايط آنها را دوباره كوچاند و اين بار به آمريكا. خالد حسينى در سن خوزه بزرگ و در رشته پزشكى فارغ التحصيل شد.
از سال ۹۶ بود كه فهميد رگ و ريشه نويسنده شدن را دارد. حالا او ازدواج كرده است. دو فرزند به نام هاى فرح و هريس دارد و در انتظار روزى است كه افغانستان به آرامش برسد. رنج سالهاى سركوب برگرده بادبادك باز سنگينى مى كند.
ماجراى كتاب از سال ۱۹۷۹ آغاز مى شود و تا سال ۲۰۰۳ ادامه مى يابد. با اين حال رمان نويس سعى دارد گاهى درخلال جنگ و بى رحمى ها عشق و دوستى و برادرى شرقى را به ميان  كشد. دريچه نگاه رمان رو به جنگ ستيزى دارد و به شدت تحت تأثير ادبيات و داستان نويسى فارسى است.
ديدگاه خالد حسينى ديدگاهى فرانگرشى به جنگ است. او مستقيم به جنگ اشاره نمى كند و از سويى مقاومت را هم نفى نمى كند. شايد از اين نظر بتوان نگاه او را به جنگ با نگاه ولفگانگ نورشرت و هاينريش بل مقايسه كرد. بادبادك باز داستان دو كودك همبازى است كه خاستگاه هاى اجتماعى متفاوتى دارند. امير پسر ثروتمندى پشتون است و حسن از هزاره هاى فقير كه اعضاى خانواده اش در خانه هاى مردم پيشخدمتى مى كنند. در دنياى كودكانه و مسابقه بادبادك پرانى حسن اول مى شود و اين موضوع كه براى امير گران آمده او را به تقلب وامى دارد.
با اين حال اين شكل از ماجرا تنها ظاهر است و اشاره اى به دريچه تعصبات قومى و طبقاتى دارد. حسينى در زير لايه روايت به تحليل اين تبعيض ها مى پردازد. حتى در ميانه داستان از يك آلمانى - افغان حرف مى زند كه تمام لذت زندگى اش آزار و اذيت هزاره هاست. اما ديرى نمى پايد كه دست نشاندگان شوروى كودتا مى كنند و جنگ هاى داخلى آغاز مى شود. خانواده امير از افغانستان به آمريكا مهاجرت مى كنند. پدر ثروتمند كه نوكر و نايب ها كارهايش را انجام مى دادند، در سرزمين بوته ذوب به كارگرى در پمپ بنزين مشغول مى شود تا چرخ زندگى اش بچرخد.
حسينى به راحتى تصوير مهاجر را در غربت به خواننده القا مى كند و در عين حال شعار نمى دهد و سياه نمايى نمى كند. زندگى محقرانه در غربت چشم امير را باز مى كند تا دريابد رفتار بى رحمانه و غيرمنصفانه اى داشته و از حركت خود شرمنده شود. بادبادك باز حكايت سرگشتگى انسان با همه ويژگى هاى قوى اش است. تعصب ها، كج انديشى  و نگاه بيمارگونه و نژاد پرستانه كه حاصل فشار استعمار است، همه و همه در نگاه يك افغان جاى مى گيرند و قصه مى شوند. درگيرى كه هنوز هم كه هنوز است درست در آغاز دهه اول قرن بيست و يكم سايه اش بر سر مردم رنج كشيده و ستمكش باقى مانده است. امير به اميد يافتن دوست خود و جبران مافات به افغانستان برمى گردد تا بداند بر سر دوست اش چه آمده است.
حسينى زمانى كه پرچم حكومت به دست طرفداران شوروى كه با انديشه گسترش آزادى و رهايى از يوغ بندگى به «كمك» مردم افغانستان آمده اند، مى افتد، فجايعى را براى خواننده به رخ مى كشد كه روزگار هيتلر را زنده مى كند.
حزب پرچم كه داعيه انسانى دارد به نام مبارزه طبقاتى هركسى را كه پول دارد، به جرم سرمايه دارى روانه زندان مى كند. اين حزب بعد از مدتى خود به عامل سركوب تبديل مى شود و به پير و جوان رحم نمى كند.
حسينى روايت خود را به سه قسمت تبديل مى كند. بخش اول دهه ۶۰ و هفتاد كابل را روايت مى كند، يعنى درست روزهايى كه شخصيت اصلى داستان دوست ديرينه اش را پيدا مى كند.
شايد حكايت قديم شاهزاده و گدا را در قالبى نوين مى خوانيم. اين داستان مثل ساير داستانهايى كه ريشه در اساطير مذهبى دوران كهن دارد، زندگى در دهه هفتاد را روايت مى كند يا شايد باغ عدن و مار، شخصيت مار را در اينجا مى توان به آصف تعبير كرد،  آصف همان نيمه آلمانى - نيمه افغانى كه اسطوره اش هيتلر است؛ فردى نژادپرست كه دشمن خونى هزاره هاست. او در دوران حكومت كمونيست ها به نوعى مردم آزارى مى كند و زمانى كه طالبان به قدرت مى رسند، به نوعى ديگر به كارش ادامه مى دهد.
بخش دوم حكايت آشناترى دارد. حكايت مهاجرت، دربه درى و غربت امير و پدرش مى پردازد.
حسينى به آداب ورسوم كشور خودش علاقه دارد و با تبحر كامل آن را به تصوير مى كشد، واژه هاى فارسى در داستانش بيداد مى كند. او اين نكات را به عمد در داستانش گنجانده است.
وقتى امير به كابل برمى گردد، همان شخصيت معروف مهاجر و غريب كه در اين سالها در ادبيات مهاجرت بارها ديده ايم، شكل مى گيرد.
به راننده تاكسى كه او را مى رساند، مى گويد: «در كشور خودم مثل توريست ها هستم. افغانى ام و به زبان خودم حرف مى زنم اما خودى كه ديگر بيگانه است يا شايد در گذشته هاى دور گم شده است.»
بخش سوم و پايانى داستان حكايت جالبى دارد و نمى كوشد به فراسوى دانسته ها و به فرامتنى بپردازد. حكايت طالبان و تصوير خشنى كه از اسلام ارائه مى كند زير ذره بين خالد حسينى مى رود تا خواننده را مجاب كند آنچه مى بيند، چيزى نيست كه آن جماعت گندم نماى جوفروش مى گويند.
آصف شخصيت منفور داستان بى اينكه نويسنده تلاش زيادى كند، پلى مى شود براى ارتباط طرفداران كمونيست و طرفداران طالبان و خواننده خيلى راحت دستش مى آيد كه طالبان از زير سنگ سبز نشدند بلكه همان آصف ها بودند كه رنگ عوض كرده اند. او با قلم درد كشيده اش صحنه هاى واقعى و مستندى را از رنج و عذابى كه در دوران حكومت طالبان بر قوم هزاره رفت، به تصوير مى كشد.
تم اصلى رمان بادبادك باز عشق و تفاهم است، انگار نويسنده اصرار دارد بگويد در افغانستان جز جنگ و جدال چيزهاى ديگرى هم هست.
بادبادك سمبل برادرى و دوستى است، رمان با اين تأكيد آغاز و با همان هم به پايان مى رسد. امير به دوست اداى دين مى كند، اما هرگز نمى تواند رنج رفته بر دوست افغان اش را التيام ببخشد.
رمان كاملاً رئاليستى است، حتى گاهى وقت ها به رمان كلاسيك هم تنه مى زند و شايد اين ريشه در زبان خالد حسينى داشته باشد. با اين حال از متن روايى و نرم برخوردار است.
حسينى درباره اينكه چرا رمان اش را به انگليسى نوشته است، مى گويد: از يك سو نوشتن به انگليسى برايم راحت تر بود و از سوى ديگر، مى خواستم اين كتاب مخاطبان بيشترى داشته باشد و آن دسته از مردم جهان كه تصوير درستى از افغانستان ندارند، با خواندن چنين اثرى كشورم را بهتر بشناسند. رمان بعدى ام درباره يك زن افغان و زندگى او است.
بحثى درباره زمينه هاى شكل گيرى
و ويژگى هاى شعر هفتاد
فرار به سوى سرزمين هاى ناشناخته زبان
محمدحسين عابدى
قسمت بيست و هشتم

بنابراين، آنچه كه پيشتر از آن با عنوان «انتخاب» ياد كرديم بايد:
الف- بر اساس تشابه باشد.
ب- بر حسب «بار عاطفى» باشد.
ج- بار عاطفى از طريق الگوهاى شناختى آرمانى شده، بر تشابه تحميل مى شود.
پيشتر گفتيم كه شعر هفتاد، توجه خود را بر انتخاب بر اساس مشابهت متمركز نمى كند يا به عبارت دقيق تر بهتر است بگوييم كه شعر هفتاد، توجه خود را بر انتخاب بر اساس مشابهت هاى از پيش تعيين و شناخته شده متمركز نمى كند. در اينجا بايد درباره بار عاطفى كلمات يا نشانه ها توضيح دهم. بار عاطفى از آن تركيباتى است كه در بسيارى از فرهنگ هاى لغات يافت نمى شود و درباره آن بسيار كم توضيح داده شده است اما در عين حال از آن بسيار استفاده مى شود بويژه در متون مربوط به شعر و نقد شعر. به نظر مى رسد آنچه كه از تركيب «بار عاطفى» مورد نظر است احساسى است كه همراه يك نشانه ، كلمه و يا يك تركيب به شنونده يا خواننده درباره آن واژه يا تركيب دست مى دهد. از همين رو نشانه ها داراى بار عاطفى مثبت يا منفى هستند كه اين بار عاطفى، نسل به نسل منتقل مى شود و در طول زمان نيز دچار تغييراتى مى شود به گونه اى كه در پاره اى از كلمات، بار منفى كلمه، به بار مثبت و يا به عكس آن تبديل شده است. نمونه هايى را هم مى توان مثال زد كه شاعران و نويسندگان، از كلمات به گونه اى استفاده كرده اند كه برخى از كلمات در آثار نويسنده اى خاص داراى بار منفى يا مثبت مى شوند. به عنوان مثال در اشعار حافظ مى توان به كلماتى اشاره كرد كه داراى بار عاطفى در ديوان حافظ هستند و ممكن است اين بار عاطفى با آنچه كه در آن روزگار و يا امروز رايج بوده و است، متفاوت باشد. همچنين ممكن است كه بار عاطفى يك كلمه در نزد شاعران مختلف، تفاوت كند. مثلا كلمه «رند»، از كلماتى است كه در ديوان حافظ داراى بار عاطفى مثبت است و از آن مفهومى والا مى توان در نظر آورد اما همين كلمه در جامعه امروز، چندان مثبت تلقى نمى شود. به هرحال همانطور كه اشاره شد، بار عاطفى نشانه ها، بر «انتخاب» نشانه اى به جاى نشانه ديگر «استعاره» تاثيرگذار است. اينجاست كه شاعر شعر هفتاد، براى خود، الزامى مبنى بر انتخاب بر اساس بار عاطفى رايج قائل نيست. شاعر مى كوشد تا در پاره اى از موارد، از پذيرش تحميل الگوهاى شناختى آرمانى شده بر تشابه، خوددارى كند و به دنبال انتخاب هاى ديگرى باشد. اين نكته به اين معنى نيست كه شاعر، بار عاطفى كلمات را نمى شناسد؛ بلكه مؤيد اين موضوع است كه شاعر مورد نظر ما از بار عاطفى كلمات، استفاده اى ديگرگون مى كند.
ادامه دارد


|   شناسنامه   |   آرشيو   |